دگردیسی

۱

شاید دوباره باید شروع کنم به نوشتن. هول‌ و‌ ولا برم داشته. نمی‌دانم چه کار کنم. زیر‌ و‌ رو شدن نمی‌خواهم. فقط یک کمی تغییر. می‌خواهم یک چیزهایی را به خودم برگردانم. چهار ماه شد. همین چند روز پیش. وقتی نگاهش می‌کنم، توی چشمهایش، توی آن قهوه ای جذاب...خوشبختم. فکر می‌کنم.. به تمام روند به اینجا رسیدنمان و دلم از خوشی زیاد می‌خواهد بترکد...خوشبختم و این را میدانم اگر زندگی جایی به من خوشترین رویش را نشان داده باشد توی همین اتفاق بوده. اینکه کنارم او را داشته باشم. ولی می‌دانم با وضعی که برایم خودم ساخته‌ام شاید این خوشی را کم‌کم از خودم بگیرم. و این وضعیت می‌دانید چیست؟ خیلی ساده است. اینکه دیگر سر کار نرفته‌ام. توی 27 سال اخیر بدترین وضعیت را از لحاظ اعتماد‌به‌نفس دارم. هر روز آگهی‌های کار را توی ایمیلم زیر‌ و‌ رو می‌کنم اما دستم نمی‌رود که زنگ بزنم و بروم مصاحبه یا هر چیزی. این وضعیت بدی است. این تکیه کردن بیش از اندازه‌ام به او دارد به ضررم تمام می‌شود و می‌دانم خودش هم از بودن من توی این اوضاع خوشحال نیست. ذهنم خالی خالی است. همه ایده‌های دنیا و حتی خوب هم نه...متوسط هم نه...حتی داغون‌ترینشان هم افتخار ورود به ذهن من را نمی‌دهند. خیلی خسته‌ام از فکر کردنی که تهش به چیزی نرسد. هر روز هر روز...می‌ترسم غمگینی‌ام از این همه به درد‌نخور بودنم شادی دنیای مشترکم با او را کم کند و آخرش همین را هم از دست بدهم. اینقدر که این غمگینی عمیق است. و هر روز فکر می‌کنم که چه کار کنم. چه کار می‌شود کرد که حس بهتری داشت بدون اینکه بخواهم از شادی کنار او بودن مایه بگذارم و این حس از خودم، از درون خودم آمده باشد؟ و دم‌دستی‌ترین فکری که به نظرم رسید این بود که دوباره بنویسم. آن‌هم نه هر جایی...فقط همین جا...که زندگیم پیش از این همین‌جا زیر‌ و‌ رو شد و شاید بشود همین جا دوباره بتوانم یک چیزهایی را پیدا کنم که به دردم بخورد.

 

   + هـ ناس ; ۸:٢٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٠ خرداد ،۱۳٩٥
comment نظرات ()