یک نظریه هست در فیزیک که اسمش را گذاشته اند ریسمان...نظریه ی ریسمان. از آن چیزهای نفهمیدنی است انصافا که می گوید ماده در بنیادی ترین صورت خودش اصلا یک ذره نیست بلکه یک ریسمان است...بله!یک ریسمان مثل بند کفش مثلا. می گوید که اگر ذرات بنیادی را که سنگ بنای آفرینش اند و خودشان به واحد های کوچکتری تقسیم نمی شوند هم با بزرگنمایی بالا دیده شوند یک سری ریسمان هستند...ریسمان های جورواجور. ریسمان های سرو ته و بسته...ریسمان ها ی باز...ریسمان های فرفری مثلا و...
اوه!بگذریم!تا همین جایش هم کافی است...چون که اصلا منظورم این نبود که بیایم و مثلا نظریه ی ریسمان را تعریف کنم برای کسی! ژدیگر خیلی وقت است که کاری به این چیزهای سخت سخت و نفهمیدنی ندارم...یک زمانی همه چیز را می خواندم حتی اگر نمی فهمیدم و با خودم می گفتم یک روزی اینها را می فهمم حتما!چون رویایم بود...می خواستم فیزیک بخوانم و بعد هم اخترفیزیک اما بعد از اشتباهی که توی انتخاب رشته ام کردم و برای همیشه بی خیال فیزیک و نجوم شدم دیگر خودم را درگیرش نمی کنم خیلی...یعنی در حد آن موقع ها. هنوز دوست دارم بدانم. هنوز می خوانم. هنوز هم خیلی چیزها را نمی فهمم اما دیگر رویایم یک فیزیکدان و منجم شدن نیست. ولی یک چیز جالبی توی دل این نظریه بود...شاید البته برایم من فقط جالب باشد اما به هر حال من می نویسمش که آن چیز جالب این است که فضایی که این ریسمان ها توی ان زندگی می کنند 26 بُعدی است! فکر کن! 26 بُعد...آدم ها گاهی به زحمت 4 بعد را می توانند درک کنند...بعد 26 بعد یک چیز غیرقابل تصوری است تقریبا و سوالی که پیش می اید این است که این بُعدها از کجا می آیند؟ آن هم این همه؟
یک مثلن* ساده اش می شود یک سیم برق!یک سیم برق که در یک فاصله ی زیادی از ما قرار دارد...مثلا دوردست ها!طوری که ما این سیم را یک چیز یک بعدی ببینیم. یعنی فقط درازای آن را درک کنیم نه سطح مقطع دایره ای شکلش را. اما همین که به آن نزدیکتر شویم و بتوانیم دقیقتر ببینیمش آن وقت می فهمیم که : "ااااا! این چیز درازی که می دیدیم یک بعد دیگر هم دارد که از چشم ما پنهان بوده " و اگر یک مورچه روی آن قرار بگیرد می تواند خیلی بیشتر از ما این دو بعدی بودن را درک کند چون اندازه اش مناسب درک آن است. نه زیادی بزرگ است مثل ما و نه خیلی کوچک که ابعاد سیم برایش بی نهایت دیده شود. ولی ما نمی توانیم آن را درک کنیم. چون که ما خیلی دور بوده ایم از آن و اینکه اندازه ی ما نسبت به آن خیلی بزرگ است...درست مثل گالیور بخت برگشته ای که ول شده بود توی لیلی پوت ها و بر عکس حتی!** خیلی کوچکتر بودنمان هم گاهی باعث می شود که ابعاد را خوب نفهمیم. مثل آدم هایی که قرن ها فکر می کردند زمینی که روی آن راه می روند عمرا اگر چیزی غیر از یک صفحه ی صاف باشد چون اندازه شان نسبت به زمین آنقدر کوچک بود که نمی توانستند گرد بودنش را بفهمند. شاید اگر آن موقع ها می توانستند کمی از این زمین فاصله بگیرند و از دورترها نگاهش کنند آنوقت درکش می کردند. بگذریم. علاقه ی من به فیزیک گاهی زیادی همه چیز را تحت تاثیر خودش قرار می ردهد. مثل الان که فقط می خواستم یک چیز ساده بنویسم که یادم افتاد بخ این نظریه...می خواستم بنویسم که ما آدمها حق نداریم در حالی که توی دوردست ها نشسته ایم و خیلی از ابعاد آدمهای اینور دوردست ها را نمی بینیم درباره شان قضاوت کنیم...این دوردست های می تواند فیزیکی باشد و یا حتی روحی!باید همیشه یک جای خالی توی فولدر آن آدم توی ذهنمان باشد و یک ستون توضیحات که تویش نوشته باشد شاید این آدم زیادی کوچک است که من نمی فهممش. شاید این آدم زیادی بزرگ است که نمی توانم درکش کنم و شاید فاصله ی زیادی که بینمان هست خیلی ابعادش را از چشمم پنهان می کند. بله! ادم ها خیلی پیچیده ترند از دنیای 26 بعدی ای که فقط از روی ضوابط ریاضی و نظریه گروهها(برای حفظ تقارن لورنس که من هیچی هم از آن نمی فهمم حتی) اثبات می شود! ادم هابه جای 26 بعد،هزار هزار بعد ندیدنی دارند پس باید خیلی حواسمان را بیشتر جمع کنیم.***
*حس کردم اینجا باید به جای مثلا بنویسم مثلن!
**اسم گالیور من را یاد یک کسی می اندازد که مدام به من می گفت که تو گلامی! گلام را که یادتان هست. همان لیلی پوتی تک و پوز آویزان خپل که تکه کلامش این بود:"من می دونستم ما موفق نمی شیم" البته نه اینکه من یک تک و پوز آویزان خپل باشم...تنها وجه تشابه من با گلام این بود که مدام آیه ی یاس می خواندم!
*** به : خودم
+ یک سری نامه هست. آدرس گیرنده اش برای: "هیچ کس" است. مطمئنا "هیچ کس" چون هیچ کس است انتظار ندارد حالش را بپرسم و از اوضاع و احوالش جویا شوم و نگرانش باشم و همین خودش خیلی خوب است."هیچ کس" جواب هیچ نامه ای را هم نمی دهد و فقط خواننده ی خوبی است.