درباره نویسنده
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • هناس
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • موکت قهوه ای
  • دیاف را می بندم*
  • یک روزی بود...
  • دختر بزرگ
  • پله های فرار
  • 사랑해
  • پنجشنبه ٩ تیر ۱۳٩٠
  • جریان جنون
  • هزار کیلومتر آن طرف تر
  • جمعه ٦ خرداد ۱۳٩٠
  • سه‌شنبه ۳ خرداد ۱۳٩٠
  • زمان
  • شنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩٠
  • مترو
  • هسته ی دوست داشتنی ام
  • پانزده سالگی
  • جمعه ٥ فروردین ۱۳٩٠
  • زلزله ای در مقیاس خانه تکانی!
  • مخاطب خاص
  • سه‌شنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٩
  • مجنون
  • دوشنبه ٢ اسفند ۱۳۸٩
  • برنده تنهاست*
  • چهارشنبه ۱٧ آذر ۱۳۸٩
  • دوشنبه ۱٥ آذر ۱۳۸٩
  • جمعه ٥ آذر ۱۳۸٩
  • سه‌شنبه ٢ آذر ۱۳۸٩
  • من در میان جمع و دلم جای دیگرست...
  • سراب
  • نشدنی
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • مهر ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • فروردین ٩٠
  • اسفند ۸٩
  • دی ۸٩
  • آذر ۸٩
  • آبان ۸٩
  • مهر ۸٩
  • شهریور ۸٩
  • امرداد ۸٩
  • تیر ۸٩
  • خرداد ۸٩
  • اردیبهشت ۸٩
  • فروردین ۸٩
  • اسفند ۸۸
  • بهمن ۸۸
دوستان من
  • آزاده مرد
  • امین شفیعی
  • تاملات فلسفی یک بی پدر خودشیفته
  • توکای مقدس
  • دختر نقاش
  • درنین
  • زیستن مرگ
  • فاضل نظری - هواداران
  • قهوه و سیگار
  • کافه کافکا
  • کرگدن
  • من، همان درنین
  • منو برق گرفته
  • واران
  • وب گپ
  • وقتی دلم تنگ می شود
  • سوته دلان
  • پژوهش های معماری
  • طبیعت و معماری ایران
کدهای اضافی کاربر


دگردیسی...
موکت قهوه ای
نویسنده: هناس - پنجشنبه ٢٢ دی ۱۳٩٠

آدم نباید دغدغه هایش معمولی شود...آنقدر که خودش هم مسخره شان کند. دغدغه باید یک گوشه محترم بنشیند -مثل پادشاه- و هی بادش بزنند...نباید از عرش به فرش برسد. یعنی سطح دغدغه ی آدمیزادی باید همیشه بالا باشد...آدمی که دغدغه اش تحقیر شده، دغدغه اش گوشه گیر و منزوی شده، هی توی سرش زده اند که "برو بمیر این هم شد دغدغه" همچین آدمی کم کم آنقدر می نشیند گوشه اتاق بی کار و بی عار...روی موکت قهوه ای رنگ و رفته و هی دست می کشد روی سطح موکت و مو و پشم و پیلی و پرز گلوله می کند....بعد خودش هم کم کم حل می شود لای پرزهای موکت...و نه حتی فرش...می رود حل می شود لای موکت تک رنگ قهوه ای و هی سال به سال هم که بگذرد کسی نمی فهمد یکی کنج اتاق نشسته ...بله! دغدغه مهم است...باید مهم بماند و محترم...نباید بگذاری یکی بیاید دغدغه ات را لگد مال کند...ندیده بگیرد...آدمی است و همین دغدغه ها...من هم دغدغه ام خیلی چیزها بود...یعنی الان که فکر می کنم به زمان های دور،خودم را می بینم که همه کار می کردم...بعد دغدغه داشتم...هدف داشتم به نوعی...ولی الان نشسته ام گوشه ی اتاق روی موکت قهوه ای رنگ و رو رفته و هی دست می کشم روی موکت و مو و پشم و پیلی و پرز گلوله می کنم...

نظرات ()



دیاف را می بندم*
نویسنده: هناس - شنبه ۱٠ دی ۱۳٩٠

این کامپیوترهای سایت دانشگاه بیشتر کلکسیونی است از انواع و اقسام ویروس های عجیب و غریبی که از یک تاریخ خیلی خیلی دور تا همین امروز متولد شده اند و فلش مموری های هرزه با همه ی رفتارهای پرخطرشان درست مثل ناقل بیماری به هرچیزی که وصل شوند درگیرش می کنند. آخرین باری که فلش مموری ام را به کامپیوترهای سایت وصل کردم یک ویروس با نمک را تویش مهمان کردم. ویروس بود یا تروجان یا هر برنامه ی مخرب دیگری زیاد مهم نیست ،خیلی هم سر در نمی آورم راستش ولی کارش این بود که تمام فولدرهایت را هاید می کرد و به جایش یک سری شورتکت توخالی می گذاشت که از تمام ماهیت شورتکت ها فقط آن فلش برگشته ی گوشه ی آیکون را با خودشان داشتند و پنجره شان به هیچ خراب شده ای باز نمی شد. چون اصل نبودند. یک چیز گول زنک بودند . اصلی ها را قایم کرده بود و تازه پس از یک عالمه  این در و ان در زدن می توانستی آن فولدرهای اصلی را پیدا کنی...آن فولدرها هم خراب شده بودند. فقط می توانستند هاید باشند. این ویروس با نمک همه شان را ماهیتا تبدیل کرده بود به فایل های که هیچ وقت دیده نمی شدند...کارش با نمک بود...خوشم آمد! خوشم آمد که یک مدت من هم همین ویروس را بگیرم. همان موقع بود که ذهنم را همبستر فلش بی نوایم کردم و بعدش من هم ویروس را گرفتم. خیلی چیزها را هاید کردم. چیزهایی که بقیه می دیدند یک مشت شورتکات بیشعور و نفهم بود که عملاب ا هزار بار کلیک هم هیچ چیز را اجرا نمی کردند. من تمام فایل های مورد نیاز را داشتم اما همه شان از این الکی ها بود . آن اصلی ها یک گوشه ای هاید شده بودند. بودند ولی هاید بودند. چیزی که می دیدی را باور می کردی اما واقعی نبود. بقیه فکر می کردند هست اما نبود.ت هش اینکه فقط خواستم بگویم  برای درست کردن فایل هایی که توسط ویروس خراب شده بودند می توانستی یک فولدر دیگر درست کنی و محتویاتش را نجات بدهی بعد فلش مموری ات را از دم فرمت کنی. اما من امروز بی اینکه پی درست کردن چیزی باشم همه چیز را فرمت کردم.همین.

 

 

* هرچقدر دریچه دیافراگم بازتر باشد عمق میدان کمتر خواهد بود، در این موقعیت فقط محدوده ای که فوکوس بر آن انجام شده واضح بوده و فضای پس زمینه و پیش زمینه نسبت به آن محدوده در حالت تار نمایش می شود.هر چه دیافراگم بسته تر باشد عمق میدان بیشتر می شود. در این موقعیت علاوه بر ناحیه ای که فوکوس شده فضای پس زمینه و پیش زمینه نسبت به آن محدوده  وضوح کامل را خواهد داشت.(منبع +)

**بدون شرح:

در اتم ها، 99/9999999999999 درصد فضا، خالی است و به همین دلیل در صورتی که تمامی اتم ها را به گونه یی به هم بفشاریم که فضای خالی میان آنها از بین برود، یک قاشق چایخوری یا حجمی برابر یک حبه قند از این ماده حدود پنج میلیارد تن وزن خواهد داشت: وزنی 10 برابر مجموع وزن تمامی انسان هایی که در حال حاضر در جهان حضور دارند.(منبع: ؟ )

نظرات ()



یک روزی بود...
نویسنده: هناس - جمعه ٢ دی ۱۳٩٠

حس خوبی نبود. می دانید؟ حسم مثل آدمهایی بود که دم مرگند و دکتر جوابشان کرده. بعد حالا اطرافیانشان می خواهند روزهای آخر زندگیش را کمی شادتر بگذراند. امروز یکی برایم آرزو کردم که هزار ساله بشوم. انگار کنایه بود. من هزار ساله هستم. حتی اگر شمع های روی کیک بگویند که 23 ساله ای! گذاشتمش توی ادامه ی مطلب محض از یاد نرفتن که:"یک روزی بود که یک عده خواستند من را شاد کنند"...شاید هیچ وقت تکرار نشود.


ادامه مطلب ...
نظرات ()



دختر بزرگ
نویسنده: هناس - جمعه ۱۱ آذر ۱۳٩٠

می دانید؟برای خودم دختر بزرگی شده ام.* این را مادربزرگم همیشه می گفت...مادرم هم می گوید. پدرم هم و هر کسی که حتی 1 روز از من بزرگتر باشد. یعنی از وقتی 6 ساله بودم تا همین حالا و شاید حتی خیلی قبل تر از آن. هنوز هم می گویند. وقتی عصبانی باشند. وقتی مثلا کار بدی کرده باشم. وقتی به نظرشان خیلی احمق و دست و پا چلفتی می آیم. می گویند "برای خودت دختر بزرگی شده ای دیگر فلانی"...نمی دانم این "برای خودم" چرا سر این جمله می آید. نمی دانم نقش آن در دستور زبان چیست؟! فعل است آیا؟ قید است؟ چی است اصلا؟! فقط از بچگی توی گوش من خوانده اند که برای خودت دختر بزرگی شده ای دیگر. و من در 6 سالگی همان قدر با این جمله تحقیر شدم که توی 15 سالگی و حالا توی 23 سالگی. ماهیت تحقیری دارد این جمله و من مدام در حال تحقیرم چون هنوز آنقدرها که به چشم می آید بزرگ نشده ام برای خودم! دخترِ بزرگ...دخترِ بزرگ...دختر؟ بزرگ؟
 بگذریم؟ نه. این بار نگذریم. می خواهم گله کنم. نمی دانم ته این نوشته به کجا می رسد. هیچ مقدمه و موخره ای برایش ندارم. نمی دانم چه نتیجه ای می خواهم بگیرم. نمی دانم که نه،نمی خواهم یعنی. می خواهم هی چرند ببافم به هم. چرند محض. چرت و پرت خالص. واقعیتش دلم تنگ است. یک جورِ بدی هم تنگ است. یعنی از همان موقع که توی سرویس بهداشتی دانشگاه یکهو رو به رویم ظاهر شدند. من محل ندادم. محل ندادم یعنی سرم را انداختم پایین که بروم. ولی نگذاشتند. حرف هایشان برایم اهمیتی نداشت. دخترک وقیحانه حرف می زد و من فقط نگاهش می کردم. به خاطر تشری که سر کلاس به او زده بودم می خواست مجبورم کند که عذر خواهی کنم توی دستشویی! نکردم. چون معتقد بودم حقش بود. چون اگر حقش نبود این کار را نمی کردم. این را من نمی گفتم. همه می گفتند که حقش بود. بعد دید که مُقر نمی آیم. یعنی اصلا حواسم و فکرم را برای حرف هایش خرج نکردم. و نقطه ی ضعف می دانید که چیست؟ بی دلیل که اسمش "نقطه ی ضعف" نشده وگرنه "خطِ ضعف" بود..."صفحه ضعف" حتی..اما نقطه است. یعنی یک چیزی که یک جا متمرکز شده. یعنی یک جایی که مثلا می توانی انگشت بگذاری و فشارش بدهی. مثل زنگ. مثل دکمه ی کنترل تلویزیون. مثل همین دکمه های کیبرد. فشارش می دهی و بعد یک اتفاقی می افتد حتما. مثلا صدای زنگ در می آید. تلویزیون روشن می شود یا این کلمات تایپ می شوند. نقطه ی ضعف هم یک قابلیت دکمه مانند دارد. آدم ها باید قایمش کنند...چون بحرانی است. چون فشارش که می دهند یک رشته ی گسترده در تمام روح آدم یکهو داغ می شود و گر می گیری. درست مثل سیم های المنت یک بخاری برقی مثلا. و دخترک پیدایش کرده بود. فشارش داد...با تمام قدرتش وتمام حجم روح من گر گرفت. جوابش ماسید ته گلویم و بالا نیامد...
شما که غریبه نیستید. یعنی الان هیچکس غریبه نیست. همه می دانند. شما هم بدانید. نقطه ی ضعف من یک آدم است که دیگر نیست. . یک آدمی که بود توی زندگیم. بود هم نه اینکه هی رژه برود رو به رویم. توی ذهنم بود. زیاد هم بود. یعنی 24 ساعت از شبانه روز سی پی یو یوسیج ذهن من 100 در 100 درگیر این آدم بود. و الان نیست. یعنی آن آدم گذاشت و رفت و گفت خداحافظ همگی. ما هم گفتیم خداحافظ و  در واقع پست قبل یک خداحافظی بی صدای شخصی بود برای او. بگذریم. داشتم می گفتم نقطه ی ضعف من است. و اصلا چرا یک آدم باید نقطه ی ضعف یک آدم دیگر باشد؟ نمی خواهم بنویسمش. چون من برای خودم دختر بزرگی شده ام. دختر های بزرگ خیلی نجیب و خانمانه رفتار می کنند. دخترهای بزرگ حرف هایشان را ته دلشان دپو می کنند و درش را می بندد که بیرون نریزند یکهو. دخترهای بزرگ غم هایشان نگفتنی است...گفتنش زشت است. بد است. بی حیایی است. مردم فکرهای بد می کنند با خودشان**...من برای خودم دختر بزرگی شده ام.



* لحن گفتن این جمله خیلی تاثیر گذار است. بعضی وقت ها یعنی که "ماشالا، هزار ماشالا،چقد بزرگ شدی،چقد خانوم شدی!" و بعضی وقت ها یعنی که "فلانی از سنت خجالت بکش،تو دیگه بزرگ شدی" یک جور سرزنش که به خیال خودشان دوز محبتش بالاتر از انواع دیگر سرزنش است.

**من غمم می گیرد از  این "از دست دادن ها" و بیشتر غمم می گیرد وقتی همه من را مقصر را بدانند. می دانید احساس اینکه جماعتی سردرگم بشوند به خاطر تو یعنی چه؟! اگر غرور من نبود هیچ اتفاق بدی نمی افتاد. این را همه مطمئنند. من هم کم کم دارم مطمئن می شوم...

نظرات ()



پله های فرار
نویسنده: هناس - شنبه ٥ آذر ۱۳٩٠

اینجارا تازه کشف کرده ام. نه اینکه قبلا چنین جایی را ندیده باشم به عمرم یا خیلی جای عجیب و غریب و دور از دسترسی باشد امامن توی این سه سال و اندی نخواسته بودم کشفش کنم یا نتوانسته بودم کریستف کلمب وار راه بیفتم و کشفش کنم و حالا،در چنین روزی و چنین تاریخی و چنین ساعتی درست وقتی که چنین اتفاقی افتاد خیلی ناخواسته کشف شد. و حق می دهم که بخندید البته. از ته دل،ریسه بروید. یا اصلا خیلی شیک یک لبخندِ یک وریِ تمسخر آمیز بنشیند گوشه ی لبتان. که تو چه جور معماری هستی که پله های منتهی به خرپشته ی یک ساختمانِ درب و داغانِ زشت را کشف می دانی؟! این نرده های بدقواره ی آبیو زرد و این کف پله های سنگی و دیوارهای ترک برداشته اصولا چیزی کشف کردنی است آیا؟!و بعد هم هار هار هار... اما من می خواهم که کشفِ خودم را به رخ بکشم،خیلی ابلهانه. درست همان موقعی که به قصدِ فرار از شما فاصله گرفتم.

و درست خواندید که اصلا به قصدِ فرار بود که پایم به آنجا باز شد. به قصدِ فرار نه از هیولایی که دنبالم کرده باشد و نه از دیو چند سری که بخواهد نفله ام کند یا هر موجودِ دهشتناکِ دیگری...به قصدِ فرار از دیده شدن اشک هایی به آنجا کشیده شدم که هیچ کس باورشان نمی کرد. حتی شما دوست عزیز...*

 از پله ها که بالا می رفتم اصلا فکرش را هم نمی کردم که این یک پلکانِ بی انتها نیست یا اینکه اینجا فقط یک ساختمانِ ایکس طبقه ای است که فوقِ فوقش با در نظر گرفتن پله ای 17 سانتی متر اینقدر تعداد پله دارد و بالاخره به پایان می رسد. من فقط سریع می دویدم. سوئی شرتِ بنفشم از روی شانه هایم لیز خورده بود . هر پرِ شال گردنِ بلندِ مشکیم را با یک دستم گرفته بودم و می کشیدم. سنگینی و فشار را روی گردنم حس می کردم. پا به پای نفس نفس زدن هایم و صدای کشیده شدنِ کفِ کفش هایم رویِ پله ها می دویدم و هیچ کدام عقب نمی ماندیم. زمستان هم خودش را کشانده بود پشتِ پنجره ها و خودش را می مالید به لبه ی آب چکان و فریم آلومینیومی آبی رنگِ پنجره و شیشه های یک جداره ی ترک برداشته ی راهرو و کم کم می ریخت توی فضای تنگِ راه پله های فرار و تهِ بینی من می سوخت. صدای فرار کردنم پله پله از من دور می شد. این پنج شنبه ی لعنتی هم. شما هم. همه ی اینها از من دور می شدند. جا می مانند توی پاگردِ پله ها. نفسِ گرفته شان جا نمی آمد. همان جا می نشستند و دور شدنم را می دیدند و من با سرعت بالا می رفتم که، یکهو تمام شد. یک بار که فرار کردید...یک بار که به بن بست رسیدید...یک بار که نفس هایتان سنگین و سرب وار بالا می آمد حال آن لحظه ی من را آنالیز کنید. یک درِ آهنی غل و زنجیر شده انتهایی بود که نمی گذاشت بیشتر از این فرار کنم. اصل فرار کردن بود به جایی که هیچ ادمی نباشد...دم و بازدم هیچ کسی جز من هوا را پر نکند...و در اصل شمایی با چشمانی خیره مسلک رو به رو یم نباشد...خم شدم روی نرده ها و از چشم پله** سعی کردم تا انتها ی این راه پله  را ببینم و گوش کنم صدای پایی را که شاید داشت از پله ها بالا می آمد. وقتی گوش هایم مطمئن شد از سکوت جاری و همیشگیِ پنج شنبه های این خراب شده نرده ها را ول کردم و  نشستم روی پله ها و از اینجا بود که کشف کردم کجا هستم. گفتم که جای عجیبی نبود. گفتم که جای دور از دسترسی نبود. اما جایی بود که کسی صدای ناله وارِ همراه با فین فین کردن های مداومم را نمی شنید...جایی بود که وسطِ گریه ام می توانستم راحت نفس های صدا دار خودم را بپاشم توی فضا و کسی نفهمد سنگینی بودنم را و هی فکر کنم که چه کار کرده ام؟!چه کار کرده اید و هی "چرا" بیاید سر هر جمله ای که از ذهنم رد می شد...چرا؟! ...جایی بود که حالا هر وقت بخواهم می توانم بغضم را بغل کنم و بروم آنجا بی هیچ مزاحمِ نفهمی که هی مرا تفسیر کند، هی مرا روانشناسی کند...هی بگوید فلانی قوی باش،فلانی چنین باش،فلانی چنان باش، یک دل سیر گریه کنم...یک دل...سیر...



 

* همه فکر می کنند اشک های یک زن یا سلاح است یا وسیله ایست برای جلب ترحم و اینها. اما هیچ کس باور نمی کند نه من می خواهم ترحم کسی را جلب کنم که چه اصلا؟!که ببینید وضعیت رقت بار من را؟! ونه اصلا می دانم کجای این سیال شور می تواند سلاح باشد؟! و اصلا برای رسیدن به کجا؟! اشک ها من اینگونه اند (+) ذاتا...باور نمی کنید؟

**چشم پله عبارت است از فاصله ی بین دو بازوی پله!

** (دانلود کنید - 2.8 مگابایت)

نظرات ()



사랑해
نویسنده: هناس - شنبه ٩ مهر ۱۳٩٠

توی ماشین خاله ام نشسته ام و اصرار عجیبی دارم که چیزی بنویسم. اصلا فکرش را هم نمی کردم روزی توی ترافیک همت توی یک ریوی درب و داغان تصادفی نشسته باشم و بخواهم چیزی بنویسم و البته ضمنش یک آهنگ کره ای درب و داغان تر گوش کنم(البته این اصلا یک مزیت نیست برای این نوشته...فقط یک وضعیت غیرمتنظره است...که یعنی خروس بی محل و اینها) بله!یک آهنگ کره ای!درست خوانده اید!توی مدت مدیدی که مجبور بودم هی تاقباز(طاقباز) بخوابم و از جایم تکان نخورم آنقدر دوستانم فیلم های عجیب و غریب وسریال های درب و داغان برایم آورده اند که نگو! که مثلا یک جا بندم کنند...بنشینم فیلم ببینم و حواسم نباشد که دارم زخم بستر می گیرم...از قهوه ی تلخ گرفته تا تری آو هیون و یور بیوتیفول(!) و از بلک سوان و بیفور سانرایز واینها گرفته تا انواع و اقسام فیلم های هندی!کتاب را هم حوصله نداشتم. گفتم برایم کتاب نیاورید. حوصله نداشتم هی توی ذهنم سکانس به سکانس داستان کتاب ها را بازسازی کنم...ذهنم تنبل شده...خسته شده...می خواهد "هلو برو توی گلو" زندگی کند. از بس فکر کرده دیگر نا ندارد. گفتم برود مرخصی...یک جای خوش آب و هوا مثلا...برود کمی آفتاب بگیرد، کمی ول بگردد...بعد اگر خواست برگردد...چندان اصراری هم نیست اصلا...می تواند بر هم نگردد! و از ان طرف اخلاقم هم کمی لطافتش را از دست داده! البته فقط کمی! یعنی تحمل تبیینِ این حقیقت که "بالای چشمم ابرو است" را هم از زبان بقیه ندارم! مسئول این قسمت را هم فعلا از خدمت معلق کرده ام... بعد از تمام اینها هم چند جلسه رفتم سر کلاس! محض بودن و غیبت نخوردن و کم کردن روی آن مهربان هایی که هر ترم 26 شهریور می روند سر کلاس و چهره ی درخشان من را خدشه دار می کنند،من هم رفتم که چهره ی انها را خدشه دار کنم اما انگار چهره ی من خودش بای دیفالت خدشه دار بود که زمین و زمان سلامشان را هم از من دریغ می کردند آن هم در حالی که همراه سلامم به آنها چیپس سنسیشن با طعم بالزامیک و نمک دریایی تعارف می کردم. بعد البته یادم آمدم این خدشه ها از کجا آمده! یعنی تسلیت نگفتن من به فلانی بابت فوت مادرش اینقدر بازتاب داشت واقعا؟! خوب اسمش را هرچه دلتان می خواهد بگذارید...فوبیا یا هر اسم مسخره ی دیگری...راستش یک هفته بعد از مرگ مادر همین فلانی پدر بزرگ دوست صمیمی ام مرد و خوب همین قدر بدانید که یک هفته ی تمام جواب تماس های خودش را هم ندادم طفلک...هی می روم آن گوشی لعنتی را بردارم بروم یک پسله پستویی قایمکی زنگ بزنم و بگویم که یعنی تسلیت...که متاسفم و اینها ولی یک موجودی در اعماقم نشسته هی می گوید نکن...این کارو نکن...نکن لعنتی...هی هم صدایش اکو می شود...من هم نمی کنم. فی الواقع خیلی حرف گوش کنیِ بدنم قلمبه می شود توی این مواقع. الان همه فکر می کنند که احتمالا شعورم را در ازای همان چیپس سنسیشن با طعم کوفتی بالزامیک و نمک دریایی که داشتم با حرص می خوردمش مبادله کرده ام که البته می شود گفت نوع بی نظیری از زهرمار هم بود...خوب بگذار فکر کنند...مهم نیست ، یعنی حاضرم همان سنسیشنِ بالزامیک و نمک دریایی را به عنوان قوت غالبم انتخاب کنم اما تلفن را برندارم و هی وز وز کنم که مادرت مرد فلانی؟! تسلیت...تسلیت...غم آخر...بقای عمر شما...خاک اون مرحوم!می دانید طعم آن بالزیامیک و نمک دریایی عادی می شود اما این یکی هزار بار هم که انجامش بدهم نه...عادت کردنی نیست برایم...بعضی چیزها عادت کردنی نیست...یاد گرفتنی هم نیست...

 

* تیتر به زبان کره ای یعنی "دوستت دارم"...اصلا بی ربط ...خواستم دانش زبان کره ایم را به رخ بکشم...آن هم بعد از نشخوار کردن این همه سریال که توی هر ده جمله شان نه بار می گویند " ساران هی" و نه بار زیرنویس می شود "دوستت دارم"...

** راستی یک کتاب هدیه گرفته ام...یک کتاب خاص از یک آدم خاص...خواستم تشکر کنم...با تاخیر البته...

نظرات ()



 
نویسنده: هناس - پنجشنبه ٩ تیر ۱۳٩٠

*** مهم: این متن مثل یک آتش فشان فوران کرد و ریخت بیرون...شاید تنها فایده ای که داشت این بود که من حالم بهتر شده...اصلا هم نگران اتفاقاتی که قرار است بعد از این بیفتد نیستم...از همین حالا فاتحه اش را خواندم...تمام.

 

من درگیرم...من ِ بیچاره امروز کم مانده بود پای کامپیوتری که وسط کار پروژه ام هنگ ناجور کرده بود کله خودم را بکوبم به دیوار...تا راه اندازه ی دوباره ی سیستم مثل دیوانه ها توی اتاق راه می رفتم و فحش می دادم...بلند بلند. گریه هم می کردم البته،بعد فکر می کردم اگر این فایل از دست برود تمام تحویل هایم را باید ببوسم بگذارم کنار...می روم می میرم اصلا...فکرم می رود تا 10 سال بعد حتی،که اگر این ترم این درس پاس نشود،یک سال عقب می افتم بعد فلان می شود...بعد بهمان می شود...کلا همچین ادم ضعیفی هستم من. اعصابم به یک تلنگر به فنا می رود. دیوانه می شوم. نگاهم به صفحه ی مانیتور بود. ویندوز که بالا آمد خودم را رساندم به فایل فلک زده ام. بازش کردم. می دانستم ریکاوری دارد. می دانستم همه ی زحمت امروزم نابود نشده اما دستم روی موس می لرزید. برای یک دابل کلیک ساده جان کندم...جان! بعد زهوار جسمم هم در رفته. چشم هایم چشمه ی آب گرم آتشفشانی شده اند...داغ داغ...سرم هم حتی...سرماخورده ام...صبح تا به حال به در و دیوار زده ام که جماعت محض رضای خدا یک قرصی چیزی برای من جور کنید...من سرما خورده ام...تهدید کردم..."می روم توی خیابان و خودم را جلوی اولین وسیله ی نقلیه ای که رد می شود می اندازم و خودم را راحت می کنم"...و خواهرم با لودگی گفت "شانس ما که بیشتر از دوچرخه نیست!" اتوکد که بالا می آید جان من هم بالا می آید بعد یک پیام می آید روی صفحه. عاشق این پیام های اتوکد هستم...پیام داده فلک زده ی بدبخت! بیا این هم ریکاوری فایل هایت! آیا بازشون کنم؟!...پر می کشم...بعد می نشینم دوباره مثل تراکتور به کار کردن..یک دستم به موس است و یک دستم روی کیبود کل کثیف کثافت زده ام که از دانه ی برنج تا خورده نان لا به لای دکمه هایش پیدا می شود و بعضی دکمه هایش هم نوچ شده از شیرینی شربت یا چایی که رویش ریخته و با یک لایه گرد خاک ترکیب عجیبی را به وجود اورده...از بس که وقت نمی کنم بروم پیش بقیه مثل ادمیزاد غذا بخورم وبشقابم را می اورم پای این بدبخت...بعد لقمه لقمه می خورم با فاصله هایی چندین دقیقه ای که گاه یادم می رود اصلا داشتم غذا می خورم...غذا سرد می شود،می ماند نصفه نیمه بعد من هی با خودم فکر می کنم یعنی چرا ته معده ام در حال سوزش است واقعا؟!

داشتم می گفتم یک دستم به موس است و یک دستم در حرکتی مداوم بین دماغ و چشم و کیبورد و نقشه و جزوه و همه چیز کلا...می دانم! اصلا تقسیم وظایف عادلانه ای نیست..اما چاره چیست؟ آب دماغ و چشم را که نمی شود رها کرد...فرمان های کد هم که خود به خود اجرا نمی شوند...کار با موس هم خودش یک فرایند مستقل است...یعنی که همین جا از دست چپم صمیمانه معذرت می خواهم. همیشه فکر می کردم ما راست دست ها بیشتر با دست راستمان کار می کنم و دست چپ ها بر عکس...اما توی این چند روزه فهمیدم کاری که دست چپم می کند از دست راستم بر نمی آید عمرا...بگذریم...

توی یک همچین شرایطی غلت می زنم . هیچ کس هم حواسش به من نیست...مادرم از ان ور داد می زند که بیا ظرف ها را بشور...بعد از یک طرف دیگر امواج صدایش به گوشم می رسد که بیا ریخت و پاش هایت را جمع کن...بعد از نزدیکتر صدایش می آید ان هم میکس شده با صدای جاروبرقی که بلند شو زیر میزت را جارو کنم...بعد هم می آید بیخ گوشم که اگر وقت کردی یک حمام برو...بعد خواهرم دم به دقیقه جیغ و داد می کند در جواب مادرم...که بگو فلانی بیاید ظرف ها را بشوید ومنظورش از فلانی منم...و من این وسط باید حواسم به این صفحه ی سیاه غمگین و این خط های رنگاوارنگ چموش باشد و کامپیوترم هم به خدا از نفس افتاده...

دیروز پریروزها رفتیم محض رضای خدا چند تا امتحان تئوری دادیم...استادها به گمانم به روح اعتقاد نداشتند!یعنی نپرسیدم ازشان اما از نحوه ی سوال دادنشان فهمیدم که محال است از این اعتقادات داشته باشند...گفتم استاد خسته نباشید...فهرست را گرفته اید و سر تیتر هر مطلب یک " توضیح دهید نقطه!" اضافه کرده اید و خیال خودتان را راحت! گفت دانشجویید مثلا! بله! دانشجوییم مثلا! نه تراکتور...نه ربات...نه بلانسبت قاطر...بعد از وقتی این تیر لعنتی شروع شده هی فکر می کنم هی برنامه ریزی می کنم هی خط می زنم هی می نویسم...باید برای کنکور ارشد بخوانم باید 8 ترمه تمام کنم..باید یک کاری دست و پا کنم...باید فلان نرم افزار را یاد بگیرم...[...]گیجه گرفته ام...سررسیدم هم...از بس که برنامه ریزی ها جورواجور به خودش دیده...یک قرار هم باید بگذارم موضع پروژه ی نهاییم را انتخاب کنم. راستی موضوعم کجا بوى اصلا؟! ماه رمضان هم که نور علی نور...انگار گرد مردگی می پاشند روی وجود من...نا ندارم هی...ان هم تابستان...این تابستان های لعنتی داغ...

***

خسته و کوفته دارم آخرین تلاشم هایم را پای این پروژه ی مسخره می کشم که صدای اس ام اس می آید...صدایش مضحک است به نظر خیلی ها...یعنی هربار که برای من اس ام اس می آید جماعتی شاد می شوند اما من اصلا درک نمی کنم که کجای صدای افتادن یک سکه اینقدر خنده دار و مستوجب این همه تمسخر است...خدا سر شاهد است که چند روز است سیستم تک و پوزمان انگار توسط یک غلطک بزرگ بزرگ به وضعیت همواری درآمده...دوستان می گویند برازنده یک دختر نیست بگوید دهانم صاف و یا سرویس شده...پس من هم ترجیحا می گویم دهانم بسی هموار شده از بس از این پیامک های تبلیغاتی رسیده...از اپیلاسیون گرفته تا نماز جمعه و اینترنت هوشمند و وعده و وعید همراه اول برای پیامک رایگان و مکالمه ی نصف قیمت به مناسبت مبعث و فروشگاه اکسیر بالاتر از ونک و اینها...به خیالم باز یکی از همان اس ام اس هاست..محل ندادم...ولی بعد دلم یک جوری شد...گوشی را برداشتم که بخوانم...نمی فهمم چه می گوید...واقعیتش  10-12 سالی هست با هم دوستیم...از همان پنجم دبستان...البته پنجم دبستان که بودیم از او متنفر بودم شدید...به هر حال گذشت و گذشت و نمی دانم چرا و چه طور با هم دوست شدیم...سالهاست...متن اس ام اسش این بود که "ساعت از 12 که گذشت ،به خودم قول دادم دیگه هیچ انتظاری از کسی نداشته باشم"...نفهمیدم...قسم و ایه و قرآن که لازم نیست...الان این جوریم...روزهای شلوغ و پر درسری دارم...حواسم سر جایش نیست...گوشی را گذاشتم روی میز و شروع کردم به کار کردن. یک خط که کشیدم یادم امد...یادم امد تولدش را یادم رفته و راستش عصبانی شدم...خواستم شروع کنم به دری وری گفتن...که اصلا خوب کاری می کنی...نباید از کسی توقع داشته باشی...ادم ها چرا اینقدر درک و شعورشان پایین است؟ چرا نمی فهمند...بارها گفته ام من روز تولد خودم هم برایم مهم نیست چه برسد به کس دیگری...اصلا که چه؟ هر سال هم یادم می رود اما این بشر از رو نمی رود...خوب من برایم مهم نیست...برایم این تاریخ ها مهم نیست...اصلا دوست ندارم...چرا توقع بیجا دارید از چنین کسی...دلم پر است از دستتان...و البته درست فکر می کنید که دو قورت و نیمم هم باقی است...شمایی که شعورتان نمی رسد بعد از 10-12 سال دوستی این یک اصل ساده را از من قبول کنید...من نمی توانم! تقویم فیزیولوژیک ذهنم هیچ وقت برای هیچ تاریخ تولدی آلارم نمی زند...نمی زند..نمی زند..زور که نیست؟ ایا زور است واقعا؟! پس لطف کنید و بی اینکه منتظر راهنمایی من برای نشان دادن در خروجی باشید خودتان شرتان را کم کنید...تا کی هر سال 9 تیر که می شود از ساعت 12 که گذشت به رخم می کشید که ای وای امسال هم یادت رفته بود؟!تا کی باید هی 10 تیر زنگ بزنم و معذرت خواهی کنم...تا کی هی بهانه بتراشم بی خودی...چرا من را همین طور که هستم قبول نمی کنید...نمی کنید واقعا؟! خوب به درک!

الان عصبانیم...الان به شدت عصبانیم...گفته بودم که این اعصاب نیم بند  من به تلنگری از دست می رود...چرا این وضعیت را همینطور قبول نمی کنید..نا یک سال کنایه که چرا یادم رفته بود؟خوب یادم رفته بود!خوب من همیشه یادم می رود...اصلا راستش را بخواهی اصلا توی یادم نیست که بخواهد جایی برود...چرا این اصل را مثل ترکیب صورتم،مثل تن صدایم،مثل همه چیزم قبول نمی کنید و این بازی مسخره ی هر ساله را هم؟!دلم گرفته از شما...بعد دوستی یعنی این...شرمنده ولی من اهلش نیستم...نمی خواهم...مال خودتان...خیلی هم خوب اصلا...فیسبوک را می گویم...با آن ریمایندرش...

نظرات ()



جریان جنون
نویسنده: هناس - جمعه ٢٠ خرداد ۱۳٩٠

دستهایم را گذاشتم کنار دیوار. همانطور که زن گفته بود. زن چاق بود...حسابی...و من با همان سن و سال هم برایم سوال بود که چرا خاله ام می خواهد برود ورزش کند و دسته قابلمه های بغل شکمش را آب کند و لاغر شود و این خانم که مثلا خودش مربی و ورزشکار بود خط محیطی دور بدنش به دایره ی کامل میل می کرد. به این نتیجه رسیده بودم که تناسب اندام آنقدرها هم به ورزش ربطی ندارد و در اولین ملاقاتم با مربی چاق  بود که تصمیم گرفتم اینها را به خاله ام بگویم تا از اینکه وقت ورزش ندارد خیلی هم ناراحت نباشد.

 خانم گفت دستهایت را آنجوری بگذار کنار دیوار و بعد خودش کمکم کرد که تنم را  روی دیوار بکشم بالا و روی دستهایم بایستم. دستهایم می لرزید. احساس کردم جاذبه، بیش از حدی که باید دارد روی اجزای بدنم تاثیر می گذارد و یک سری سیالات سوزشناک از یک جایی از شکمم داشت راهش را به سمت دهانم باز می کرد. خودم را پرت کردم روی زمین و دمر افتادم. خانم چاق از کنارم رد شد...بی اینکه نگاهش از خط راستی که نمی دانستم در امتداد چه چیزی است حتی یک درجه به سمت من منحرف شود.انگار که خیلی طبیعی بود که من اینطور دمر و بی حال افتاده ام و در شرف ارائه ی یک محصول میکس شده از خامه و عسل و نان سنگکی که کله ی سحری با چای شیرین خورده بودم ،هستم. بقیه هم می افتادند ولی آنها هم انگار نه انگار، بلند می شدند و دوباره روی دستهایشان می ایستادند. انگار که ایستادن روی دست خیلی هم طبیعی است اصلا. حالم خوب نبود. گفتن هم نداشت البته.بعد از چهار پنج بار رژه در راستای خط تقارن سالن بالاخره مرا دید. منی که درست مثل لاشه یک گوشه افتاده بودم. واکنشش امیدوار کننده هم بود حتی...رفت و توی یک لیوان یکبار مصرف برایم آب گرمی آورد و به زور ریخت توی دهانم.همان شد آخرین سکانسی که از یک کلاس ژیمناستیک یادم مانده.

پیشنهاد مادر دختر تخس همسایه بالاییمان بود. می گفت استخوان دار می شوند. می گفت ژیمناستیک برای بچه های این سنی خوب است. البته نسخه اش که به درد من نخورد. بعدها که رفتم بالا تا قابلمه ی سِت خاله بازیم را از دخترک پس بگیرم خواست که شیرین کاری هایش را نشانم بدهد. رفتم تو. نشستم روی تشکچه های کنار دیوار و منتظر بودم که بیاید . مادرش هم با یک لیوان آب آلبالوی بی رنگ و مزه امد کنارم نشست و بعد به سیاق همه ی مادرهای "انگار تخم سه زرد گذاشته" هی قربان صدقه ی آن نیم وجب بچه رفت. از توی اتاق که آمد بیرون تشویقش کردیم...یعنی اول مادرش تشویقش کرد و بعد من هم مجبور شدم تشویقش کنم. بعد کمی دستهایش را بالا و پایین کرد و چند تا تعظیم آب زیپویی و رفت گوشه ی اتاق ایستاد. پیشرفته ترین چیزی که از ژیمناستیک یادم مانده بود همان کنار دیوار روی دست ایستادن بود. فکر کردم شاید می خواهد برود روی دستهایش بایستد. اما نایستاد. یک وری ایستاد و دستهایش را برد بالا و سه چهارتا غلت بی جان زد. مثل یک چرخ پنچر...هی از این ور اتاق به آن ورش قل می خورد. بعد یک گوشه ایستاد و شروع کرد روی دستهایش راه رفتن. برایم عجیب بود که آخر و عاقبت آن کنار دیوار ایستادن ها شده این. ذوق کردم. البته بعدش که رفتم خانه و با تکرار تمام ژست هایش خواستم از آن معلق های خاص بزنم و نشد کمی هم حسودی ام شد. کمی که نه،زیاد...خیلی هم زیاد.آنقدر که هر وقت می آمد دم در خانه که بیا برویم بازی کنیم من الکی و دروغکی می گفتم که الان باید بروم حمام...الان باید بروم درس بخوانم و مشق "ص صابونم" را بنویسم...باید با مادرم بروم بیرون...بچه ی باشعوری بود...دیگر نیامد. بعدش هم رفتند. ندیدمشان. اما هر چه سنم بیشتر می شد متناسب با سنم مراحل پیشرفتش را تصور می کردم. یک بار قهرمان مدرسه می شد...یکبار توی منطقه اول می شد...یکبار قهرمان کشوری و آن آخری ها دیگر قهرمان المپیک هم شده بود و توی یک نمای کلوز آپ داشت مدال طلایش را گاز گاز می کرد! البته خوب می دانستم که عمرا یک زن مسلمان ایرانی با آن لباس های بدن نما برود بلاد کفر و مدال طلا آن هم توی رشته ی ژیمناستیک بگیرد اما به قول بعضی ها، پرنده ی خیال است دیگر،ددری و بی عقل و شعور... ولش کنی از هر جایی سر درمی آورد!

خودم بعدها رفتم تکواندو. تکواندو جذاب تر بود برای من. حداقلش اینکه مجبور نبودی هیکلت را روتیت 180 درجه کنی و کنار دیوار بایستی.فوق فوقش این صد و هشتاد درجه را روی زاویه ی بین پاهایت اعمال می کردی...من خودم حساب کردم...پای من تا 150درجه بیشتر باز نمی شد. خانم مربی که از قضا این یکی هم چاق بود می آمد و از روی کتف فشارمان می داد که پاهایمان مماس زمین شود. مطمئنا اگر مرا مسئول شکنجه ای چیزی می کردند اولین حرکتی که رویشان اعمال می کردم همین بود. درد داشت لا مصب. تازه این اولش بود...همه مان را ردیف می خواباند روی زمین و هفت هشت دوری روی شکم هایمان رژه می رفت،واقعا رژه می رفت...می گفت عضلات شکمتان قوی می شود...بعد هر جلسه مجبورمان می کرد 200-300 تا درازنشست برویم...600 دو هم دور سالن یورتمه می رفتیم...خیلی زجر می کشیدم ولی جای پا پس کشیدن نبود...تجربه ی قبلیم تحقیر وار یک گوشه نگاهم می کرد و من از ترس تحقیر مجدد هر دردی را به جان می خریدم .

کمربند سبزم را که گرفتم گفتند باید برای کنکور بخوانی. من ان موقع لگدهای خوبی می زدم.مادرم به همه ی فن هایش می گفت لگد...ما هم می گفتیم لگد...آپ چاگی ...آپ دولیو چاگی...پاکات نریو چاگی...عادت هم کرده بودم که روی شکمم رژه بروند و روزی 200-300 تا دراز نشست بروم و دیگر درد هم نمی کشیدم...اما گفتند باید برای کنکور درس بخوانم...تمام پیشینه ورزشی من تا امروز همین هاست. البته دو تا واحد تربیت بدنی مانده که اگر این افتخارات را هم به پرونده ام اضافه کنم دیگر هیچ رسالتی توی دنیای ورزش ندارم و البته یک سری خورده کاری در ١٢ سال تحصیلم در مدرسه...مادرم می دانست اهلش نیستم می رفت دکتر برایم گواهی های پزشکی درب و داغان می گرفت...یک سال کلیه هایم از رده خارج بود...یک سال آپاندیس حاد داشتم! یک سال سرگیجه مزمن می گرفتم! یک سالش هم نرمی استخوان! خلاصه اگر قرار بود آن کاغذهای گواهی پزشکی را نگه دارند الان من تاییدیه ١٠-١٢ تا مرض را داشتم.

بگذریم...

این همه را نوشتم که بگویم می خواهم روی دستهایم بایستم! این یک تجویز جدید است.گوشه ی حیاط نشسته بودیم که گفت بیا دردل کنیم. گفتم درد دلم نمی آید. از آن حرف ها بود. گفت : تو یک درونگرای بدبخت بی شعور فلک زده هستی که اخرش یا می ترکی و یا دیوانه می شوی...با حرفش موافقم...درونگرا را نمی دانم یعنی چه اما "بدبخت بی شعور فلک شده" را خوب می فهمم و از دو گزینه ای که برای آخر و عاقبت من به کار برده بود مرز دیوانگی اش را هم رد کرده ام. و او همچنان ادامه داد که تو باید خودت را تخلیه کنی و دردت همین است...باید خودت را چیزهایی که دوست نداری خالی کنی...اما متاسفانه نگفت چه جوری و مثل من که همیشه می گویم " بگذریم " او هم گفت بگذریم و بعدش دوتایی آب البالوی ترشمان را سرکشیدیم...از همان هایی که بطری اش عین گلابی است. بطری که خالی شد مثل تمام آشغال ها انداختیمش توی سطل آشغال اما در آخرین لحظه ای که دستم داشت بطری را ول می کرد توی سطل یک چیزی ته ذهنم جرقه زد. خواستم جلوی افتادنش را بگیرم اما مغزم پیش دستی کرده بود و قبلش فرمان بازشدن انگشتانم را داده بود.بطری با حرکت اهسته افتاد ته سطل روی آشغال های دیگر و من در یک بک گراند دیوار با نمای آجر سه سانتی در حالی که لبخند بی اختیاری روی لبهایم نقش بسته و زل زده ام به ته سطل آشغال بیننده را به دیدن سکانس بعدی تشویق می کنم.

***

الان که دارم سعی می کنم روی دستهایم بایستم به آن بطری الهام بخش و سطح استدلالم فکر می کنم و این که الان می خواهم بطری وار خودم را تخلیه کنم.به جوک می ماند البته...می دانم اما به هر حال سطح استلال من همین قدر است.فقط نمی دانم جنس این تخلیه از چیست. از جنس خالی شدن بطری است که تهش باید روانه ی سطل آشغال شوی و یا از یک جنس خوب است که دوستم می گفت...تنها چیزی که می دانم این است که ماهیت تخلیه شدن در هر حال فقط یک چیز است...خالی شدن....تهی شدن...و راستی اصلا از چه؟!

 در انتها باید اعترف کنم که من نتوانستم روی دستهایم بایستم و مثل یک بطری وارونه خودم را خالی کنم .همچنان پرم...همچنان درد دارم...و همچنان یک درونگرای بدبخت بی شعور فلک زده هستم که یکی از این روزها می ترکم.


*چقدر طولانی شد...وحشت کردم از حجم نوشته،آن هم بی اینکه حتی یک جمله ی به درد بخور نوشته باشم. همین روزهاست که اسم اینجا را عوض کنم. اسمی که ماهیت این نوشته ها را توصیف کند. اسمی مثل : هذیان ، چرند و پرند،چرت و پرت،دیوانه نوشت،دیوانه از قفس نپرید،ته دیگ های یک ذهن یا چه می دانم یکی از این اسم های لوس..به هر حال دیگر دگردیسی جوابگو نیست...من مرحله ی دگردیسی را رد کرده ام.

نظرات ()



هزار کیلومتر آن طرف تر
نویسنده: هناس - پنجشنبه ۱٢ خرداد ۱۳٩٠

یک چیزی را تصور کن. مثل یک سیاهچاله. درست مثل یک سیاهچاله. البته با یک تفاوت بزرگ! آن هم اینکه دکمه ی معکوس سیاه چاله را زده باشیم. حالا یک سیاه چاله داریم که به جای اینکه همه چیز را بکشد توی خودش ان را به فجیع ترین شکل ممکن تف می کند بیرون. به سمت یک بی نهایت غیر قابل تصور. مثلا یک جایی هزار کیلومتر آن طرف تر!!!

***

لبخندم را جا گذاشتم پشت در کلاس.لبخندم نمی آمد. فقط سلام کردم.انگار از سهمیه ی کلماتم فقط همین سلام را برای او کنار گذاشته بودم. ایستادم کنار بقیه.یکی  از پشت سرم داشت می گفت بمانید. و من تا همین جایش را فهمیدم..انگار عمدا زبان حرف زدنشان را عوض کردند که من نفهمم alt+shift. دلم می خواست من هم چیزی بگویم. از همان چیزهای نامفهمومی که اینها می گویند.مثل بقیه.اما ته مانده ی صدایم هم  ماسیده بود روی لب های خشکم . رژلبهای آنها ولی با ترکیب کلماتشان دیدنی و شنیدنی بود. هم صدا بود هم تصویر. چه کسی به حرف های یک لب پوست پوست شده ی ترک خورده با آن صدای ناله وار گوش می دهد.گذاشتم آنها حرف شان را بزنند. بی مزاحمت پشت سر دخترک 170 سانتی متری همکلاسیم قایم شدم . بهترین جا برای کسی که هم می خواهد باشد و هم نباشد. یواشکی با زبان خودم می گویم که کاش بمانید. می گویم که چقدر دلم می خواهد حتی برای یکبار هم که شده ساعت ها کنارتان بنشینم و درباره ی " همه چیز" با هم حرف بزنیم.بگویم چقدر دلم می خواهد که برایم سنتور بزنید. مثلا نوایی مثل این (+) یا اصلا هر چیزی که دلتان خواست...باید به شما بگویم که از تمام زندگیم فقط  پنج دقیقه را ارزوی تکرار دارم. همان پنج دقیقه ی توی پارک و همان نوای شورانگیز علیزاده که از توی بلندگوهای پارک کوچک کنار دانشگاه پخش می شد و پاییزی که بی سبب نیست هر بار از امدنش می ترسم که تمام عاشقی هایم به ورق خوردن روزهای پاییز آمده اند و شما هم...و من همین طور بگویم از لیست تمام نشدنی که دوست دارم با شما تجربه اش کنم ولی آخرش حرفم را پس بگیرم که من به ماندنتان هیچ اصراری ندارم. اصلا بروید...از این دانشگاه...از این شهر...از این کشور ...ولی نه از دنیای من.

***

این منم . همان سیاهچاله ی معکوس یا چه می دانم هر چیزی که ممکن است دانشمندان کشفش کرده باشند و یک اسم هم رویش گذاشته باشند اما من خبر نداشته باشم. من همانم. من آدم های دور و برم را با سرعتی فراتر از سرعت نور از خودم دور می کنم و می فرستمشان به جایی که همه شان بشوند " هزار کیلومتر آن طرف تر"

 

- این روزها من تکثیر شده ام در هزار کالبد نا آشنا و غریبه که هر کدام به کار بدرقه ی کسی مشغولند...بی اشک...بی آه...بی هیچ نشانه ای از دلتنگی...که همه ی این ها هست...اشک هست..اه هست..دلتنگی هم هست اما منی که دیگر توانش را داشته باشد نیست. حواسم هست که دارم تنها می شوم. حواسم هست که شعاع دلبستگی هایم هی کوچک و کوچک تر می شود و آخرش آنقدر کوچک می شود که مماس می شود بر خودم. حواسم هست که آخرش خودم میمانم و خودم و آن روز مرا می بینید گوشه ای از گورستان دنیا ایستاده ام و "امن یجیب الموت اذا دعاه" می خوانم...

نظرات ()



 
نویسنده: هناس - جمعه ٦ خرداد ۱۳٩٠

به احساس وسواس گونه ای که با لمس چادر به من دست داده تشر می زنم و بی خیال چادر گل منگلی چرک و کثافتی را مچاله می کنم. دستم می رود که مقنعه ام را دربیاورم اما تصور تماس مستقیم موهایم با این منبع متمرکز کثافت از این کار منصرفم می کند...در حالی که می توانم حدس بزنم این چادر همان چادری است که دیروز یک نفر مثل یک ملافه آن را روی خودش کشیده بود و خوابیده بود و یا این می تواند همان چادری باشد که زیر پای یک نفر دیگر بود. پس با مقنعه دراز می کشم روی زمین و چادر را زیر سرم مثل متکا مرتب می کنم. پاهایم را هم می چسبانم به دیوار...این پوزیشن مطلوب من است مخصوصا وقتی خیلی کلافه ام. وقتی خیلی کلافه ام ترجیح می دهم پاهایم را به دیوار تکیه بدهم و طاقباز(تاقباز) دراز بکشم و مثل یک دوربین خاموش زل بزنم به سقف.

"من ادم غیر قابل تحملی هستم" این اولین چیزی است که با دیدن لکه های زرد رطوبت روی سقف نمازخانه به ذهنم می رسد. یک الهام که منبعش یک لکه ی زرد رنگ و یک سقف شکم اورده است. "بله من ادم بداخلاقی هم هستم"و"یک آدم نفهم حتی"..."یک نوع بی شعوری ذاتی در درونم موج می زند "..."احمق و بی ملاحظه" و...

اینقدر از این جملات رگباروار به سمت مغزم هجوم می آورد که یک لحظه درست مثل آدمی که از کابوس وحشتناکی یکباره بیدار شود می نشینم و به دیوار روبه رویم خیره می شوم..."من یک آدم عصبی هستم" کلافه ام انگار در و دیوار این نمازخانه ی بی قواره که بی شک قبلا یک انبار یا به اغماض یک دفتر کوچک بی اهمیت بوده -درست مثل دفتر امور فرهنگی یا دفتر مدیر گروه معماری دانشگاه یا ...-قصد کرده اند ایینه وار هر چه هستم را توی گوشم فریاد بزنند. "من ادم وحشی و بی تربیتی هستم"..."یک موجود منفور و دوست نداشتنی"..."یک آدمی که می تواند در ان واحد هزار هزار دشمن داشته باشد"

دوباره خودم را روی زمین ولو می کنم و چشم هایم را می بندم. نمی خواهم چشمم به آن سقف شکم آورده و آن لکه ی زرد بیفتد و دوباره همه چیز از اول تکرار شود .این بار آقای "ش" توی ذهنم می آید . آن سکانس کذایی را دوباره تکرار می کنم . با تمام جزئیات. مثل فیلم ها . می شوم درست مثل یکی از آن پلیس هایی که برای شناسایی چهره ی یک گروه دزد در حال دزدی مسلحانه از یک بانک،فیلم دوربین مداربسته ی بانک را هی جلو و عقب می کند و سعی می کند از پس نقاب ها انها را شناسایی کند. با همان حساسیت...هی سکانس رو در رو شدنم با اقای "ش" را جلو و عقب می کنم. هی دیالوگ ها را با خودم تکرار می کنم. وجدانم دنبال یک دستاویز می گردد برای رفتن به مرخصی...بله...توی دقیقه ی دوم مکالمه آقای "ش" چیزی می گوید که وجدانم یک نفس راحت می کشد. بله! حقش بود اصلا...چشم هایم را باز می کنم...باز همان سقف شکم آورده و لکه ی زرد رنگ...اینبار من یک معمارم و  سعی می کنم از لایه های نازک کاری دیوار عبور کنم و برسم به منشاء این خرابی...این لکه ی زرد و این سقف شکم اورده. سعی می کنم مسیر لوله ها را تشخیص بدهم و جزئیات لایه های سازه ی سقف را با مقیاس یک دهم برای خودم تشریح کنم. همه چیز واقعی می شود و حالا سقف این نمازخانه فقط یک سقف شکم اورده با لکه های زرد رنگ است و این نمازخانه یک اتاقک حقیر و کوچک است که بی شک قبلا یک انبار یا به اغماض یک دفتر کوچک بی اهمیت بوده...

 

نظرات ()



 
نویسنده: هناس - سه‌شنبه ۳ خرداد ۱۳٩٠

من یک آدم طبیعی نیستم.آدم طبیعی هم یعنی همان آدمی که واکنش هایش دهان تعجب اطرافیانش را باز نکند. آدم طبیعی همان آدمی است که کارهایش یک لحظه هم مجبورت نکند که این جمله توی ذهنت بیاید: "یارو حالش خوبه؟!" آدم طبیعی همان شاخصه هایی را دارد که من ندارم. پس من یک آدم طبیعی نیستم...یک آدم معمولی حتی...یک آدم اصلا!

این مقدمه برای این بود که وقتی گفتم من اصلا روز مادر و روز تولد مادرم را دوست ندارم دستتان بیاید که با چه کسی طرفید. بله! من از این روزها متنفرم. من کلا از روزهایی که هی یادآوری می کنند یک روز گذشت...یک هفته گذشت...یک ماه گذشت...یک سال گذشت متنفرم. متنفرم که یادم بیاید مادرم کم کم دارد دهه ی چهارم زندگی اش را پر می کند و این یعنی...من متنفرم که بروم یک هدیه برای مادرم بخرم و بعد گونه هایش را ببوسم و بعد دستش را ببوسم و بعد لبهایم حس کند پوست و صورت و دستی را که سال به سال استخوانی تر می شوند..لرزانتر...بی جان تر و بی رمق تر.من دوست ندارم توی چشم هایش نگاه کنم و بعد یادم بیاید این همه سال را...آن همه زیبایی را...آن همه شور و جوانی را من یک جا خرج خودم کرده ام که از یک موجود چند میلی متریِ قد ِ یک دانه برنج(!) برسم به یک مثلا ادم یک متر و چند سانتی متری...من یک سرمایه ی عظیم را خرج خودم کرده ام که برسم به اینجا...به جایی که می توانم به او اعتراض کنم. گاهی سرش داد بکشم...گاهی به او چشم غره بروم و دلش را...آخ دلش را...!


*این خودخواهی ها را بگذارید به حساب اینکه من هنوز همان بچه ای هستم که وقتی توی هشت سالگی مادربزرگش مُرد از مادرش پرسید "مگه مامانا هم می میرن؟!" ...بعد این واقعیت را فهمید که مرگ از مادرها فاکتور نمی گیرد و سراغ همه می رود...همه...وبعد غمگین شد! هی هر سال که می گذشت سال های زندگی مادرش را می شمرد. که من الان 9 ساله ام و مادرم 35 ساله..من الان ده ساله ام و مادرم 36 ساله..من الان 22 سله ام و مادرم 48 ساله...این غمگین نیست؟!

نظرات ()



زمان
نویسنده: هناس - شنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٠

زمان آدم‌ها را دگرگون می‌کند اما تصویری را که از ایشان داریم ثابت نگه می‌دارد. هیچ چیزی دردناک‌تر از این تضاد میان دگرگونی آدم‌ها و ثبات خاطره نیست...

مارسل پروست-درجستجوی زمان از دست رفته

 

* من خودم هنوز توی جلد اولش مانده ام...هر بار که می روم سراغش یک نفس 200-250 صفحه اش را می خوانم و بعد ولش می کنم و بعد از چند ماه دوباره شروع می کنم و دوباره 200-250 صفحه اش را از اول می خوانم و بعد ولش می کنم و این چرخه تا امروز ادامه داشته و بعد از این هم ادامه خواهد داشت!


ادامه مطلب ...
نظرات ()



 
نویسنده: هناس - شنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩٠

شاید مثلا یکی از آن کت های جادویی رامبد جوان که مدام پول می زایید یا یک حساب بانکی که حسابی چاق و چله باشد یا حتی خیلی خیلی خیلی بخواهم کوتاه بیایم  یک فامیل پولدار تنهای پیر زهوار در رفته که بمیرد و تمام ثروت بی پایانش را به خاطر شباهت من به همسر مرحومش به من ببخشد! یا یک شوهر خرپول بی نهایت ساده که تمام زندگی اش به نام من باشد...یا شاید یک کیسه پر از سکه های دوران خیلی ما قبل از تاریخ که اتفاقی توی خاک باغچه مان پیدایش کنم...و حتی قانعم به برنده شدن توی یکی از این یک عالمه قرعه کشی که تویش جایزه های قلنبه و چرب و چیلی می دهند...

نه! اصلا اشتباه نکنید!اینها به هیچ وجه فانتزی های دوران کودکی ام نیستند یا حتی چند تا از سرفصل های ارزوهای دست نیافتنی ام. ارزوهای من هیچ وقت از بچگی رنگ و بوی پول نداشتند...حتی حالا هم ندارند...اینها که همان اول خواندید نشانه ی نهایت ناتوانی من است وقتی که مقابل دوستم ایستاده ام و مثلا ادای سنگ صبوری و مخصوصا سنگ بودن را در می اورم و هی از پدری می شنوم که ورشکست شده،از خانواده ای که به بد روزی افتاده،از " هیچ کس" ی که نیست تا به دادشان برسد...از بدهی زیادی که شاید بتوانم صفرهایش را بشمرم ولی مطمئنم که اصلا قدرت تصور کردن این همه پول حتی توی یک چمدان دربسته را هم نخواهم داشت. اینها اثبات بیچارگی من است وقتی حس می کنم خیلی وقت است که از این دنیا شکست خورده ام و در بی خبری خودم فقط خیال پردازی می کنم! اینها انتهای اندیشه من است که به "هیچ جا " هم قد نمی دهد و ارزوی من در ان لحظه است که ای کاش ، ای کاش ، ای کاش یک بار، فقط یک بار...فقط  و فقط یک بار برای همیشه یکی از ان غول های توی چراغ -حالا هر چراغی- توی هاله ای از دود و تاریکی مطلق یک دفعه جلویم ظاهر شود ، حتی حاضرم که ظاهر بی نهایت کریه و زشتی داشته باشد و صدایش دهشت زا ترین فرکانس دنیا را داشته باشد ولی من فقط بتوانم  یکی از اینها را ارزو کنم...بعد می توانم نگذارم که دلی شکسته شود...که خانواده ای از هم بپاشد یا حتی قطره اشکی به یک جفت چشم قهوه ای و زلال و دوست داشتنی بنشیند...


  • خوب که فکر می کنم از بچگی هایم تا الان چندان تغییر خاصی نکرده ام! هنوز هم وقتی به یک بن بست می رسم می روم پی خیال پردازی...هر چند توی دنیای واقعی ام تاثیری نداشته باشد. مثلا وقتی برای اولین بار توی دوران راهنمایی در یک درس که یادم نیست چه بود -8- گرفتم تا یک هفته به هیچ کس چیزی نگفتم...در ان زمان این وحشتناک ترین اتفاقی بود که می توانست برای من بیفتد...آنقدر این واقعه به نظرم دردآور و فاجعه بود که حتی حاضر بودم بمیرم و برای همیشه از این زندگی نکبتی راحت شوم...هیچ راه حلی به ذهنم نمی رسید و فقط شب و روز توی ذهنم خودم را می دیدم که یک چیز عجیب و غریب ، مثلا چیزی شبیه یک جعبه که رویش دکمه و تایمر داشت، پیدا کرده ام که زمان را به عقب برمی گرداند و من می توانم برگردم به گذشته و بهتر درس بخوانم...یا یک وردی می خواندم و معلمم برگه ام را تصحیح نکرده 20 می داد یا چه می دانم یک ماده ای کشف می کردم که ناپدید می شدم و می رفتم برگه ام را درست می کردم...شاید ان موقع ها این رفتارم توجیه داشت انقدر که کتابهای اسیموف و سی کلارک و ژول ورن را می خواندم و من حتی خودم مارلین بودم!شاید یک روزی از مارلین نوشتم...مارلین ان موقع ها که من کتاب الهه ی انتقام را خواندم هم سن من بودم...و خیلی خیلی شبیه من...این بود که خیال پرداز خوبی بودم...اما حالا بزرگ شده ام...حالا 22 سالگی را پشت سر گذاشته ام...حالا باید عاقلانه تر و واقعی تر فکر کنم...اما واقعیت طور دیگریست...هنوز برای من دنیا به اندازه ی کودکی هایم ترسناک و قوی است...من حتی قدرت تغییر دادن زندگی خودم را هم ندارم،بعد هی فکر می کنم من ضعیفم...این تغییرها مال ادم های بزرگ است...نمی توانم مفهوم بزرگ را شرح دهم...فقط می دانم این ادم ها زیادی بزرگ و دل گنده اند حتی که نه تنها زندگی خودشان بلکه زندگی بقیه را هم می توانند تغییر دهند...راستی آخرش پدرم رفت پیش معلممان و درخواست کرد که دوباره از من امتحان بگیرد و داستان به خوبی و خوشی تمام شد...پدرم یک جورهایی ادم ِ بزرگ ان روزهایم بود...

 

 

نظرات ()



مترو
نویسنده: هناس - پنجشنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩٠

چشم هایم را که باز می کنم یک مشت چیز رنگارنگ محو رو به رویم است...انگار دارم از پشت لنز دوربینم تصویر فلو شده ای را می بینم...دقیقتر که فوکوس می کنم یک عالمه شکلات رنگارنگ می بینم...آبنبات،کاکائو و هر چیز شیرینی که فکرش را بکنی...

سرم را بالا می گیرم...این چند جفت چشم زل زده به من و لبهایی که انگار آرام و بی صدا می جنبند و چیزی را زمزمه می کنند باعث می شود احساس جسدی را داشته باشم که توی گور گذاشته باشندش و حالا می خواهند رویش خاک بریزند...هوا بود بد می دهد...بوی ماندگی...تصور کن که یک عالمه آدم صبحانه نخورده توی هوا نفس کشیده باشند...تهوع آور است...کاش معده ی خالیم دست از این بی مبالاتی ها بردارد...از این پایین این چشم ها آنقدر وحشت زا هستند که یک آن خیال کنم واقعا مرده ام اما یک جفت از چشم ها که صاحب آن دستهای پر از شکلات است چیزی می گوید...یکی از شکلات ها را باز می کند و توی دهانم می گذارد...شیرین است...میخواهم بگویم خانم شما چقدر آشنایی...اما او می خواهد دستم را بگیرد...من هم دستش را می گیرم...خودم را آویزان میله ی کنارم می کنم و بلند می شوم...هوا رقیق تر می شود....خانم مشتم را باز می کند و شکلات ها را توی دستم می ریزد...می خواهم بگویم خانوم شما را کجا دیده ام!؟ می گوید : "بخور که رنگ به روت بیاد" سرم را تکان می دهم و سعی میکنم لبهایم کشیده تر از حالت معمولی چیزی شبیه لبخند را نشان بدهد...گمانم معنی تشکر را رساندم...زن هم سرش را تکان داد...خندید...خنده اش توی ذهنم رنگ گرفت،نشست توی صورت مهربانی که خیلی برایم اشنا بود...خواستم اسمش را بپرسم..خواستم بگویم خانم چقدر برای من اشنایید...خواستم اسمم را بگویم شاید او مرا بشناسد اما زن با فشار جمعیت از در خارج شد...

مسافرین محترم ایستگاه پایانی می باشد،لطفا قطار را ترک نمائید.

نظرات ()



هسته ی دوست داشتنی ام
نویسنده: هناس - شنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩٠

بهشان ثابت کرده ام که حواس پرتی ام ذاتیست. خوب می دانند که 90 درصد اتفاقات دورو برم را نمی فهمم(!) آن 10 درصد هم یا به نوعی مربوط به خودم است یا اینکه نفهمیدنش واقعا خنگی محض است! این است که بیشتر اوقات هوایم را دارند که چیزی را فراموش نکنم...که موضوع مهمی را از قلم نیندازم. ولی این روزهایی که می گذرد اوضاع جور دیگری شده،شاید من جور دیگری شده ام...شاید سنسورهایم از آن آکبندی روزهای اول خارج شده اند...شاید حواس پنج یا شش گانه ام تازه شرح وظایفشان به دستشان رسیده یا شاید هم تغییرات اطرافم محسوس تر از آن است که نفهممشان . اتفاقی افتاده حتما که همه چیز را تغییر  داده...آن هم به این شدت...چیزی در حد سونامی یا زلزله ای به بزرگی بی نهایت ریشتر...تازگی ها انگار دارم شیمی دوران دبیرستانم را از نو مرور می کنم...پیوندها را کم کم می شناسم...پیوندهای کوولانسی ...پیوند های یونی...دارم رابطه ها را تشخیص می دهم تازه...ماندن ها و نماندن ها را...خیلی از پیوند ها شکسته شده و خیی از پیوندها تشکیل شده و حتی خودم...خودم هم مثل الکترونی شده ام که در میدان جاذبه ی هسته ی بزرگی از پروتون ها و نوترون ها اسیر شده ام و اصلا می دانی حالا نگرانیم چیست ؟!آنکه روزی جاذبه ای قوی تر برانگیخته ام کند و هسته ی دوست داشتنی ام را رها کنم...

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »